⋆ ʟᴏsᴛ sᴏᴜʟs ⋆

⭒𝗜𝗻 𝘁𝗵𝗲 𝗻𝗮𝗺𝗲 𝗼𝗳 𝗴𝗼𝗱⭒

گذشته؛

به گذشته که نگاه می‌کنم چیزی جز اشک و خاطرات بد نمی‌بینم؛

می‌دونم که کارای خیلی بدی کردم، می‌دونم که آدم بدی بودم و هستم؛ اما..هیچ‌وقت به دنبال فرصت دوباره و جبران نیستم..

امروز که داشتم پست‌ها و کامنت‌هایی که از روز ورودم به بلاگیکس منتشر کرده بودم رو می‌خوندم، متوجه شدم که گذشته‌ای که روزی به خاطرش حسرت می‌خوردم واقعا گذشته‌ی مزخرف و اعصاب خوردکنی بوده!

اون آدمی که تو کامنت‌های پارسال می‌دیدین و متن‌هایی که پارسال پست می‌کرده مرده، خب؟

فکر نکنید من همون آدمِ قبلیم...من رها کردم و بعدش به حالش گریه کردم، اما هیچ‌وقت به فکر برگردوندن کسی نبودم، هیچوقت..

 

- Hiroko -

روزها؛

گاهی روزها اونقدر کند می‌گذرن که آرزو می‌کنم کاش فقط زمان بگذره...و گاهی اونقدر تند می‌گذره که هیچ‌چیزی از اون روز جز گذشتنش نمی‌فهمم؛

و اتفاق‌های خوب و بد...راستش اتفاق‌های بد تا دل‌تون بخواد برام میفته و، پیدا کردن اتفاق خوب بین‌شون، مثل تلاش برای پیدا کردن سوزن در انبار کاه هست؛

اتفاق‌های خوبی هم اگر وجود داشته باشن، اونقدر زودگذر هستن که یک دقیقه بعد از تمام شدن‌شون دوباره احساس پوچی و غم در من زبانه میزنه..

زندگی برای من مثل یک فیلم ترسناک می‌مونه که انگار یک نفر من رو به دیدنش زور کرده و هر وقت فیلم به جای ترسناک می‌رسه و از اون قسمت می‌گذره، اون رو بارها پخش می‌کنه، انقدر به پخش کردن اون قسمت ادامه می‌ده که دیگه هیچ حسی نسبت بهش ندارم..

و در نهایت چه راست گفت، اون متنی که نوشته بود : «زندگی درباره‌ی زندگی کردن نیست، درباره‌ی زنده ماندن است.»

من فقط در حال گذروندن یک فیلم ترسناک و حوصله‌سربر با زور هستم، لطفا با من از خوشی‌ها و لذت‌های زندگی حرف نزنین؛ چون زندگی به من بی‌حس بودن و افسرده بودن رو یاد داد، به من رها کردن مهم‌ترین آدم‌های زندگیم رو یاد داده..

 و در کل، دیگه هیچ خاطره‌ای از آدم‌های گذشته‌ام ندارم..!

 

- Hiroko -

مدرسه

امسال مدرسه باعث شد بفهمم همه‌ی آدما واقعا احمقن؛

باعث شد تیکه پاره بشم و دیگه هیچ ذوقی برای آیندم و زندگیم نداشته باشم؛

کاش واقعا می‌شد فرار کرد..